پنجشنبه ۲۷ اوت ۲۰۰۹

چرا وردپرس؟

0 نظر
به دليل برخي مشكلات فني از اين به بعد در وردپرس خواهم بود
تا بعد چه پيش آيد
آدرس جديد:

http://nadynady.wordpress.com

سه‌شنبه ۱۸ اوت ۲۰۰۹

طعم نعنا

14 نظر

نورا پيشخدمت يك اغذيه فروشي كوچك در محله قديمي شهري اروپايي است.
يك اغذيه فروشي لبناني كه توسط نورا و شوهرش اداره مي شود.
مغازه اي كوچك و تميز كه خيلي با سليقه چيده شده است.
با سه چهار ميز و شاخه اي گل بر روي هر ميز
روميزي ها به رنگ ارغواني با لبه هاي سفيد.
صندلي هاي لهستاني. كوچك تر و امروزي تر


بر روي شيشه ورودي مغازه به زبان عربي و انگليسي با خطي كه هر رهگذري بتواند آن را ببينيد نوشته شده است: "حلال"
خانه آنها كنار اغذيه فروشي قرار دارد.
حياطي زيبا و كوچك بين خانه و مغازه قرار دارد.
و يك باغچه با گلهاي كاغذي رنگارنگ.
دري شيشه اي اين دو محيط را از يكديگر جدا مي كند.دري كه اغلب باز است. شايد براي تكميل منظره اغذيه فروشي.
در جاي جاي مغازه و حياط –تا آنجا كه ديده مي شود- ذوق و سليقه نورا مشهود است.

و بوي عطرش... با هر گامي كه بر مي دارد


نورا زني است تيپيك يك زن لبناني: كمي بلند؛ آرايشي غليظ در چشم ها و اندامي زيبا و جذاب
در پيش بندي به رنگ آبي.
و يك گل سر كوچك سفيد به شكل ياس در گوشه موهايش
موهايي نه كوتاه ؛ نه بلند ؛ كمي حالت دار.
جاي كبودي بر گونه هايش كه مي تواند نشانه يك يا دو سيلي باشد و يا شايد دليلي ديگر.
اولي محتمل تر است.:چهره عبوس و عصباني شوهرش و نيز حالت رفتار نورا با شوهرش
احترامي آميخته با ترس


دختر و پسر جواني با خنده وارد مغازه مي شوند و بي خيال پشت ميزي مي نشينند.
نورا براي آنها منو مي آورد و دختر آب مي خواهد.
نورا با لبخند براي آنها يك پارچ شيشه اي كوچك آب مي آورد.
با شاخه اي نعنا درون آن.
آب با طعم نعنا!
زير چشمي دختر را نگاه مي كند. كه در واقع برانداز مي كند
دختر متوجه مي شود. كمي دست و پاي خود را جمع مي كند
مي داند كه درذهن نورا چه مي گذرد: نورا دوست دارد جاي او باشد.
سفارش را مي گيرد و به آشپزخانه مي رود.
و كمتر از بيست دقيقه بعد با دو سيني غذا بر مي گردد.در كنار هر بشقاب دو شاخه نعنا قرار دارد.
شوهر نورا پشت پيشخوان نشسته و بيرون را نگاه مي كند.
دختر و پسر غذايشان را با لذت تمام مي خورند و از نورا و دستپختش تعريف مي كنند.
و نورا مي خندد...هنگام خنده دو چال كوچك بر روي گونه هايش ايجاد مي شود.


درست كنار همان كبودي ها
دختر و پسر دست در دست يكديگر ؛ شاداب و خندان خداحافظي مي كنند و مي روند
و نورا آنها را با لبخند بدرقه مي كند.
شوهرش همچنان پشت پيشخوان نشسته است و بيرون را نگاه مي كند.

دوشنبه ۱۰ اوت ۲۰۰۹

داستان هاي باور نكردني (2)

11 نظر

مادر بزرگ هر وقت از موضوع یا رویدادی صحبت می کند؛ همیشه آرتیسته و هنرپیشه نقش اول خودش است.
دیگران اغلب نقش کمرنگی در ماجراها دارند.
حضورشان در روایت های مادر بزرگ یا برای پیشبرد داستان است و یا در خدمت اهداف عالیه مادربزرگ.

بیچاره پدربزرگ (خدا رحمتش کند) همیشه در این داستان ها و حکایت ها که گفته می شد؛ یا نقش چندانی نداشت یا نقش منفی بود.
دیگران هم که کلاً سیاهی لشکر بودند. پدربزرگ همیشه با لبخند کمرنگی به همه این ماجراها گوش می داد و هیچ اعتراضی نمی کرد. حتا گاهی مادر بزرگ از او می پرسید مگه نه آقا جون؟ و بیچاره پدر بزرگ ،تایید می کرد.
عشق پدر بزرگ به مادربزگ "عجیب" و یک طرفه بود.

با این همه مادر بزرگ دوست داشتنی ست . خوب حالا چهار تا تحریف کوچک هم در تاریخ بی اهمیت خانواده ما انجام دهد. چه ایرادی دارد؟ اصل داستان را که خودمان می دانیم.
حتا اگر درهنگام وقوع رویدادهایی که تعریف می کند، حضور نداشته ایم؛ تقریباً به راحتی می توانیم داستان اصلی را حدس بزنیم. نظر دیگران هم که اهمیتی ندارد. دارد؟

چهارشنبه ۵ اوت ۲۰۰۹

استانبول(1)

10 نظر







هيچ فكر نمي كردم استانبول اينقدر ديدني باشد. ديدني هاي استانبول با پاريس برابري مي كند. شهري كاملاً توريستي كه همه مليت هاي دنيا را در آن مي بينيد. شهري كه بار ديگر در آن شادي ها را ديدم و پيدا كردم.


اگر قصد يك سفر مفرح به تركيه را داريد بايد قيد بعضي چيزها را بزنيد: نخستين آن آنتالياست. شهري ساحلي كه بيرون هتل هاي آن هيچ چيز جز ساحل و بيابان ندارد. همه چيز آن فقط درون هتل خلاصه مي شود. فريب تبليغ آژانس ها را نخوريد و قيد آنتاليا را بزنيد.


دوم آنكه به نيت خريد كردن نرويد. من شخصاً با يك كوله پشتي كوچك رفتم و با همان هم برگشتم. حيف است كه وقت گردش و تفريح را تماماً به چانه زدن و خريد كردن اختصاص دهيد. روز برگشتن وقتي "عليرضا" راهنماي سفر ما در هتل كوله و ساك من و دوستم را ديد از تعجب شاخ درآورده بود. هنگام برگشت در فرودگاه هم مسافران ايراني را ديدم كه با چهره هاي عرق كرده؛ چندين چمدان و ساك را به دنبال خود مي كشيدند.


و سوم آنكه وقتي به استانبول رسيديد قيد چند ده هزارتومان را بزنيد و از تورهاي گردشي يكروزه درون هتل ها (معمولاً كيوسكي براي تور درون هتل ها هست) يا تورهايي كه راهنماي ايراني به شما سفارش مي كند استفاده كنيد. اينطوري حساب كنيد كه كلي خرج كرديد تا اينجا اومديد حالا اين هم روش! مگر نيامديد براي گردش؟ با اين توضيح كه گردش هايي كه تورليدرهاي ايراني معرفي مي كنند نسبتاً ارزانتر هستند و اغلب همسفرانتان هم ايراني هستند و خوب اينطوري ممكن است احساس بهتري داشته باشين.


اگر يك بار ديگر به استانبول بروم قطعاً يك صندلي كوچك تاشو ميخرم و دو روز از صبح تا شب ساعت 2 شب درون خيابان "استقلال" نزديكي ميدان" تكسيم " گردش مي كنم و هرجا كه خسته شدم روي صندلي تاشو خودم مي شنيم. بنظرم بهترين جاي استانبول همين خيابان هست.
خياباني توريستي با سنگفرش كه تنها يك تراموا –دقيقاً مشابه آن كه در فيلم هاي هارولد لويد ديدين- در آن آمد و رفت مي كند. در دو سوي خيابان مغازهاي اغذيه فروشي و بار و مكان هاي تفريحي و خريد (قابل توجه مسافران چمداني!)و.... قرار دارد. اغلب برندهاي معروف (اغذيه و لباس فروشي)در همين خيابان هستند:برگر كينگ؛ كي اف سي؛ مك دونالد و آديداس؛ پوما؛ نايكي؛ ماوي جينز؛ ديزل و...


در فرعي هاي منتهي به آن هم همين داستان برقرار هست. مي توانيد نوازنده هاي پير و جوان را بصورت گروهي يا انفرادي ببينيد كه در گوشه كنار همين خيابان مشغول هنرآفريني هستند و همانجا هم سي دي كارشان را به شما مي فروشند. مراسم هاي محلي و حتا راهپيمايي هاي كوچك مسالمت آميز را در اين خيابان مي بينيد. به طور كلي هركس در استانبولي مي خواهد حرفي را بزند يا هنري از خود نشان دهد به اين خيابان مي آيد. خيابان استقلال يك بازار مكاره واقعيست.
ديسكوها بجاي قرارگيري در طبقه همكف يا زيرزمين ؛ اغلب در طبقات سوم يا چهارم قرار دارند. مي توانيد همانطور كه در اين خيابان قدم مي زنيد با نگاهي به بالا آنها را از ميان پنجره هاي باز تماشا كنيد و صداي موسيقي و جازشان را بشنويد.


ساختمان ها اغلب قديمي اما بهسازي شده هستند. و همه جا رنگ هاي شاد و زيبا و مهمتر از همه آنكه چهرها مثل ايران عبوس و جدي نيست. راحت و همراه با لبخند.

از ساعت 11 شب به بعد در فرعي هاي چسبيده به اين خيابان چيز جالبي را مي بينيد كه واقعاً ديدني ست: برخي مغازه هاي كوچك با تعطيل فعاليت فروش در ابتداي ورودي مغازه به اجراي موسيقي زنده مي پردازند. نوازنده ها اغلب جوان و تقريباً نيمه حرفه اي هستند كه موسيقي هاي روز را با همراهي صداي خوانندگان پسر و دختر اجرا مي كنند. در مقابل اين مغازه ها ميز و صندلي هاي كوچكي براي نشستن و پذيرايي وجود دارد و در كنار همين ميزها دختر و پسرهاي شادي را مي بينيد كه با حداقل هزينه به شادي و پايكوبي مشغول هستند.
جالبي اين قضيه آنست كه همه اين اتفاقات درون كوچه هايي به عرض سه تا چهارمتر اتفاق مي افتد. مي توانيد يك آبميوه سفارش بدهيد و يكي دو ساعتي آنجا بشينيد و ببينيد كه شادي كردن چقدر راحت و بي بهانه است. و........... صبح فرداي آن همان جوان ها را ببينيد كه با چه روحيه شاد و بشاشي به سر كار و شغل خود مي روند: بدون انباشت عقده در وجود و يا نمود آن در چهرهايشان.


استانبول از پاريس ديدني تر است. اين را به خاطر بسپاريد به شرط آنكه براي تفريح برويد نه خريد

شنبه ۲۳ مهٔ ۲۰۰۹

مشایعت

12 نظر



نیم ساعتی می شود که در اتاق انتظار مطب نشسته ام،. در حالی که وقت قبلی نیز داشته ام. متوجه می شوم که نیمی از مراجعه کنندگان وقت قبلی ندارند .


آرام از بغل دستی ام می پرسم: پس تعیین وقت برای چیست؟
آقایی که روبه رویم نشسته و سرش پایین است؛ بدون اینکه سرش را بالا بیاورد؛ بلند، طوری که همه بشنوند پاسخ می دهد:


کلاس کار
وارد اتاق دکتر می شوم. پس از شروع صحبت و رد و بدل شدن چند سوال و جواب کوتاه، سر خود را پایین می اندازد و تند و تند روی برگه نسخه چیزهایی می نویسد. به نظرم می رسد که به حرف هایم توجهی ندارد.
پس از پایان نوشتن نسخه را مهر کرده و به دستم می دهد


بعد. بلند می شود و به سمت درب خروجی می رود .درب را برای من باز می کند ؛ با لبخند و اشاره احترام آمیز دستانش، اصرار به مشایعت و بدرقه دارد!


نگاهی سریع به مراجعان اتاق انتظار می کند. شاید برای برآوردی تخمینی:

تا پایان روز چند نفر دیگر را می تواند "ویزیت" کند؟

این را در نگاهش می خوانم:


" 9نفر، وهر کدام از قرار: دانه ای پنج هزارتومان "

پنجشنبه ۲۶ فوریهٔ ۲۰۰۹

داستان های باور نکردنی 1

14 نظر

بی خوابی


پدر بزرگ فراموشی گرفته بود.
به گمانم ؛این بهترین اتفاق پس از مرگ پسرش بود.


یک شب با دادو فریاد همه را صدا کرد.
-بیاین! بیاین!
همه سراسیمه به اتاقش وارد شدند.
پدربزرگ نیم خیز روی لبه تخت نشسته بود.
-چی شده آقا جان؟
-اینجا! اینجا!
با دستانش کنار تخت را نشان داد: اینجا ! اینجا !
-اینجا چی؟؟
-اینجا را باید بکنیم. چاه آب هست اینجا! برید طناب بیاورید.
فرزندان با ناباوری و لبخند نگاهش کردند .
-چیزی نیست آقا جان ! بگیر بخواب. خواب دیدی حتماً
-نه نه! بکنید اینجا رو.
-آقا جان حالت خوب نیست بگیر بخواب.
با خشم به فرزندان و نوه هایش نگاه می کرد.
ناباوری را در دیدگان فرزندانش می دید.. با خود اندیشید:
چرا این ها نمی فهمند؟ چرا فکر می کنند هذیان می گویم؟

پدربزرگ کوتاه نمی آمد .اما در نهایت لحظه ای بعد...

فرزندانش او را به آرامی در تخت خواباندند و "امیر" نوه کوچکتر او را نوازش کرد
هیچ اعتراضی نکرد.

ابهت ش پس از سال ها فرو ریخت...

آنقدر در حرفش راسخ بود؛ که اکنون که سال ها از آن ماجرا می گذرد؛ مطمئن هستم ؛ در دیدی دیگر، در بُعدی دیگر، در حالتی دیگر -در هرحالتی غیر از روند جاری - حق با او بود.
بدون تردید.

پدربزرگ هیچ وقت اشتباه نمی کرد.
.....
دوست داشتم برگردم به آن زمان.....
در مقابل نگاه آمیخته با دلسوزی فرزندان ،محکم و مطمئن، بروم کنار تخت، همراه با مکثی توام با آرامش، لبه قالی را کنار بزنم و در مقابل دیدگان حیرت زده آنان؛
چاه آب را، ....به همه نشان دهم.